آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

288. آرایشگاه

دیشیب رفتیم آرایشگاه موهات رو مرتب کردیم و برای اولین بار کلی جیغ و داد کردی :( البته با گوشی بابا باز آروم شدی ؛ ) راستی شلوار پیش سینه دارت رو تنت کردم -محض اطلاع بهار جون :)- ولی عکس درست درمون نذاشتی بندازم ... این برای خاله :) امشب هم اومدیم دماوند ... اولش کلی جیغ زدی و گریه کردی :( یعنی چیش رو نفهمیدم!!! بابا میگه حتما روز مهمونی یلدا یه چیزی شده ولی تا جایی که من میدونم هیچی نشده! چه میدونم والا!!! ...
26 دی 1392

287.وروجک مامان :*

بابا از سر کار که میاد یه سینی پر میوه میکنه میشینیم با هم میخوریم :) بعد مثلا پرتقال پوست میکنه نصف مال خودش یه پر به تو میدیم و بقیه ش مال من ... دیروز یه پر داد بهت بقیه شم داد دستت که بدی به من ... اومدی اون یه پر رو میگرفتی جلوی من تا بردارم :دی هی بابا میگفت اون یکی دستت! خیلی بانمک میخندیدی و دستت رو قایم میکردی :* بابا که میرسه خونه از صدای اسانسور که وایمیسه میفهمی بابائه و میدویی جلوی در :) امروز صبح زود بیدار شدی منم شدید خوابم میومد از جام بلند نشدم ... هی اومدی دستمو کشیدی تحویلت نگرفتم یه دفعه صدای اسانسور اومد انقدر بانمک دست منو ول کردی دویدی جلوی در با یه حالت بامزه گفتی بابا :* انگار داشتی میگفتی نمیای نیا بابا اومد خخخخ ...
24 دی 1392

286. خاله آیناز

هورااااا امروز خاله آیناز رو دیدیم :*  امروز ناهار خونه ی مامانی بودیم و عمو ممد و عمه اکرم اینا هم بودن ... ساعت 4:30 با خاله قرار داشتیم و باید میرفتیم تندیس ... شما که خوابیدی :) منم با هانیه رفتم ... خاله ی مهربون با همسرشون اومدن و طی عملیاتی انتحاری 3 سوت دیدیمشون و محموله رو تحویل گرفتیم و برگشتیم خخخخخ ... این لباسهای خوشگل همراه با 1 بسته شکلات خوشمزه اووووووم مرسی خاله :* بعد رفتیم پیش تاییس جون و بازم لباس گرفتیم :) کلا روز تو بود :))  مبارکت باشه مامانی :* ...
20 دی 1392

285.دخترم هنرمنده!!!

جلوی چشمم بودیا ... فقط 2-3 دقیقه حواسم پرت کتاب خوندن شد و یهو نگاه کردم دیدم پاستل به دست در حال نقاشی رو دیواری :) انقدر قیافه ت خنده دار بود که حتی به کثیفی دیوار فکر نمیکردم :)) گفتم آمیتیس!!! مث اینایی که کنارشون بمب میخواد بیفته اول پاستل رو پرت کردی و بعد خودت رو با صورت پرت کردی رو زمین با نیش باز البته خخخخخ  تا بابا از در اومد رفتی دستشو گرفتی و همچین با لذت هنرت رو نشونش دادی انگار پیکاسو داره نقاشیشو نشون یکی میده :* آهان راستی به من میگی ماآنه :* به مامانی هم که میگی ماآنی :) ...
19 دی 1392

284. 19 ماهگی

19 ماهت هم تموم شد گل گلی و رفتی تو 20 ماهگی :) چه زود میگذره ... حرف کلیشه ای ایه ولی واقعا زود میگذره ... دیشب نشسته بودم فیلمهای کوچولوییهات رو میدیدم که گرد و قلنبه بودی و کلی بانمک :* بابا مرتضی میگه بعضی وقتا دلم برای اون روزا تنگ میشه :) البته منم همینطورم ولی دلم نمیخواد دوباره تکرار بشن :)) کلا همیشه تک بچه ای رو دوست داشتم ... شاید بنا به دلایل شخصی باشه شایدم صرفا برای رسیدگی بیشتر به تو :* ولی از اونور همیشه دلم یه دختر و یه پسر میخواست :) حالا دیگه نمیدونم چی پیش میاد! ولی در هرحال یکی از دلایلی که دوست ندارم بچه دار بشم اینه که نمیخوام حتی 1 ذره از محبتم به تو کم بشه ... دیدم مامانایی که دو تا یا چند تا بچه دارن یکیشون رو بیشتر...
15 دی 1392

283. سرماخوردگی

هیچی دیگه ... باز مریض شدیم و تو بدتر از من :( صدات درنمیاد یعد از این حالت خوشت هم میاد هی حرف میزنی :)  3 شبه نخوابیدی یعنی همششششش رو پایی ... دیشب هم رفتیم دکتر و 1.5 ساعت تو نوبت بودیم و هیچ دارویی اضافه تر از همونایی که بهت میدادم تجویز نشد ! کلی امیدوار بودم یه چیزی بهت بدن که لااقل هم تو بخوابی هم من :( راستی 3 دی رفتیم شهرکتاب نیاوران و برات خرید کردیم اینم عکساش :) ز چقدرررررر کتاب گرون شده :( بعد میگن چرا ملت کتاب نمیخونن! دو تا رمان برا خودم گرفتم 50 تومن !!! شنبه هم مسعود و سمانه اومدن خونمون و شب هم موندن ... شب رفتیم تو اتاق ما خوابیدیم و فکر کنم سرماخوردگیت هم مال همون روزه :( ...
12 دی 1392

282.نذری

من یه نذری دارم برای باران و برای تو ... 4مین سالش بود ... فقط 1 سال دیگه مونده ... ایشالا مشکلات همه زود زود حل بشه و سالم و سلامت باشین هر 3 تا دختر خوشگلمون :* رفتی سر کابینت مامانی و 4 تا بشقاب سنگین کریستال رو شکستی ... فدای سرت مامان ولی یه تیکه ش پای کوچولوت رو زخمی کرد :( بمیرم برات عروسک :* ...
2 دی 1392

281.یلدا

امشب بلندترین شب ساله مامانی ... نه اونقدر بلند که تو فکر میکنی :) فقط 1 دقیقه ... ولی از قدیم این شب همه دور هم جمع میشدن و خوش میگذروندن و یه عالمه چیزای خوشمزه میخوردن و بخاطر این یک دقیقه به هم تبریک میگفتن و زمستون خوبی برای هم آرزو میکردن :) زمستونت قشنگ و پربار مامانی :* ظهر با مامانی اینا رفتیم دماوند و تمام مدتی که اونجا بودیم تو جیغ زدی و رو پای من بودی! این دیگه چه صیغه ایه نمیدونم والا!!! یه بار بابایی رفت طبقه ی بالا و تو رو برد ... بعد که اومدیم آماده شیم بریم باز از پله ها رفتی بالا و خیلی بانمک داد زدی "بی یاااااا" بعد مامانی اومد طرفت نیگاش کردی گفتی " بابا بابا " :* فدات بشم من :* بعد اومدیم خونه ی بابایی اینا و تا بس...
30 آذر 1392
1